تبليغاتX

JavaScript Codes JavaScript Codes شکوفه عشق
شکوفه عشق
سرگرمی
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني
|+| نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 12:19 |

تاوقتی زنده اید
به شما یک جسم خواهند داد.

ممکن از ان خوش تان بیاید یا بدتان .در هر صورت این تنها جسمی است که این بار در تمام عمر خواهید داشت.

شما درس هایی خواهید گرفت .

شما دریک مدرسه غیر رسمی تمام وقت به نام زندگی ثبت نام کرده اید در این مدرسه هرروز برای یادگیری درس ها فرصتی تازه خواهید داشت .ممکن است از این درسها خوش تان بیاید یا انها را نامربوط و احمقانه بدانید .

اشتباه وجود ندارد فقط درس است .

ازمایش هایی که اگر نتیجه هم ندهند رشد فرایندی از ازمون ها و خطاهاست  یک ازمایش است .

در ست مثل ازمایشی که نهایتا به نتیجه می رسد بخشی از این فرایند هستند .درسها ان قدر تکرار می شوند تا اموخته شوند هر درسی به اشکال مختلف ان قدر به شما عرضه می شود تا بالاخره ان را یاد بگیرید وقتی یاد گرفتید به سراغ درس بعدی خواهید رفت .

یادگیری درسها تمامی ندارد تا وقتی زنده اید درس هایی هم برای یادگیری هست.

دیگران صرفا اینه های شما خواهند بود محال است درکسی چیزی را دوست بدارید یا از ان بدتان بیاید مگر این که ان چیز بازتابی باشد از چیزی که درخودتان دوست یا نفرت دارید .

اینکه از زندگی تان چه چیز بسازید بستگی به خودتان دارد .

شما همه ابزارها و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید این دیگر با خودتان است که با انها چه می کنید انتخاب باشماست .

پاسخ ها در وجود خودتان نهفته است

پاسخ به سوالات زندگی در وجودتان نهفته است

کافی است نگاه کنید گوش کنید و اعتماد کنید    .

|+| نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 9:1 |

زندگی درقطار
مدتی پیش کتاب بسیار جالبی خواندم

که زندگی را به یک یا چندین سفر با قطار تشبیه کرده بود.نوشته بود زندگی مثل سفر با قطار است .

سوار می شویم .سفر می کنیم . پیاده می شویم .دوباره سوار می شویم و بیشتر سفر می کنیم .

در این سفر ها هم حادثه ها وجود دارد و هم تاخیر .در ایستگاههای معینی غافلگیر می شویم.

بعضی از انها را به عنوان خاطرات شادی بخش و بعضی دیگر را با اندوه بسیار به خاطر می سپاریم .

وقتی متولد می شویم و برای اولین بار سوار قطار می شویم با کسانی اشنا میشویم که تصور می کنیم تا پایان سفر همراه مان خواهند بود انها والدین ما هستند . متاسفانه چنین چیزی واقعیت ندارد .

والدین تنها تا زمانی با هستند که جدا به انها نیاز داریم .

انها هم سفر هایی دارند که باید به انجام برسانند.

ما همواره با خاطرات عشق مهربانی دوستی راهنمایی و حضور همیشگی شان زندگی می کنیم .

کسانی دیگری هم هستند که سوار قطار می شوند و به نوبه خود برایمان اهمیت می یابند .انها برادران و خواهران دوستان و اشنایان ما هستند که یاد می گیریم دوست شان بداریم و برایمان عزیز  باشند .

بعضی از مسافران هنگام پیاده شدن از خود اثری ماندگار بجا می گذارند بعضی دیگر چنان به سرعت سوار و پیاده می شوند که انگار نه انگار همسفر شما بودن و سر راهتان قرار گرفتند .

گاهی غصه می خوریم از این که بعضی از مسافران مورد علاقه مان تر جیح  می دهند در کوپه دیگر ی سفر کنند و ما را تنها بگذارند .گاه نمی توانیم پهلویشان بنشینم زیرا ممکن است ان صندلی قبلا توسط کس دیگری اشغال شده باشد

مهم نیست ....... سفر هر کسی پرا ست از امید رویا چالش عقب نشینی و وداع.

فقط باید سعی کنیم حداکثر استفاده را از سفرمان ببریم هرچه که باشد باید همواره سعی در ایجاد تفاهم با همسفرانمان داشته باشیم و خوبی های انها را ببینیم .

یادمان باشد که در هر لحظه از سفر ممکن است یکی از همسفرانمان لحظه بدی را بگذراند و به کمک ما نیاز داشته باشد .

ما هم ممکن است تامل کنیم مردد باشیم یا حتی زمین بخوریم امیدواریم ما هم کسی را پیدا کنیم که حمایت و درکمان کند .

ما همه در سفر قطار با هم هستیم .

مهمتر از همه اینکه همه باید سعی کنیم تا زمانی که هر یک به ایستگاه اخر برسیم وقطار را برای اخرین بار ترک می کنیم سفر را هر چه بیشتر برای یکدیگر لذتبخش و خاطره انگیز کنیم .

همه سوار شوید .

سفر بخیر .......

|+| نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 9:50 |

اینه

خانواده بسیار فقیری بودند که دریک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار وزندگی میکردند.کلبه انها اتاقی داشت نه اسباب و اثاثیه ای .

اعضای خانواده از برداشت محصول مزرعه ان قدر گیرشان می امد که شکمشان را به سختی سیر کنند.

اما یکسال بدون هیچ علتی محصول کمی بیش از حد معمول به دست امد .در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست اوردند.

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد همچنان که صفحات ان را یکی یکی ورق میزد افراد خانواده هم دورش جمع شدند. بلاخره زن اینه بسیار زیبایی دید وبه نظرش رسید که از همه چیز بهتر است .پیش از این هرگز اینه ای نداشتند از ان جا که پول کافی برای خریدش داشتند زن انرا سفارش داد.

در حدود یک هفته بعد وقتی که همه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید و بسته ای دردست داشت و خانواده به استقبالش رفتند و بسته را تحویل گرفتند.

همه در کلبه دور مادشان جمع شدند .زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و دراینه نگاه کرد و جیغ زد به شوهرش گفت : تو همیشه میگفتی که من زیبا هستم .من واقعا زیبا هستم .

مرد اینه را گرفت و دران نگاه کرد لبخندی زد و گفت : تو هم همیشه میگفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم .

نفر بعد دختر کوچکشان بود که در اینه نگاه کرد و گفت : مامان چشم های من هم شبیه تو هست .

اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچکشان که مثل همه پسر بچه ها بسیار پر انرژی بود از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی انها اینه را قاپید ..(او در چهارسالگی از قاطر لگد خورده وصورتش از ریخت افتاده بود.)

اوفریاد زد :من زشتم من زشتم ....

و در حالیکه می لرزید به پدرش رو کرد و گفت :پدر ایا من همیشه همین شکل بودم ؟

پدر گفت : بله پسرم همین شکل بودی .

پسر : با این حال تو مرا دوست داری.

بله پسرم دوستت دارم ..

پسر : برای چه من رادوست داری ...

چون تو مال من هستی عزیزم .من هرروز صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشت است از خدا می پرسم ایا دوستم داری ؟و او همیشه جواب میدهد : بله .وقتی می پرسم چرا دوستم داری ؟ او می گوید : چون که مال من هستی....

|+| نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 15:8 |

مردی با خود زمزمه میکرد : خدایا بامن حرف بزن .

یک سار شروع به خواندن کرد.

اما مرد نشنید .

فریاد بر اورد خدایا با من حرف بزن .

اذرخش در اسمان غرید .

اما مرد گوش نکرد .

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت :خدایا بگذار تورا ببینم .

ستاره ای درخشید .

اما مرد ندید .

مرد فریاد کشید : یک معجزه به من نشان بده .

نوزادی متولد شد .

اما مرد توجهی نکرد .

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد : خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .

در همین زمان خداوند پایین امد و مرد را لمس کرد .

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 15:56 |

پاییز
پاییز است

فصل مرگ برگها

فصل پایان تضاد رنگها

نوبت خاموشی بنفشه ها

وقت اغاز غرور سروها

فصل من پاییز است

کوچه هایم خاموش

لحظه هایم پررنگ

باموسیقی سرخ

می تراود هرروز از قلبم

شعری زرد اوازی نارنجی

من هرروز کوچه را از مهر تا اذر نقاشی می کنم

با رنگ غرور

دریا را قرمز

برگها را نارنجی

خانه ها را همه زرد

زیبا

پر احساس

کمی مغرور

پادشاه فصل ها 

پادشاه زمستان بهار تابستان

                                                                            پاییز است ................

|+| نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 14:42 |

سرگرمی
یه روز بهم گفت میخوام باهات دوست باشم .اخه میدونی من اینجا تنهام .

بهش لبخند زدم و گفتم :اره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام .

یه روز دیگه بهم گفت : می خوام تا ابد باهات بمونم اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام .

بهش لبخند زدم و  گفتم : اره میدونم فکر خوبیه منم اینجا خیلی تنهام .

یه روز دیگه بهم گفت :می خوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه .بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا .اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام .

بهش لبخند زدم و گفتم : اره میدونم فکر خوبیه  منم اینجا خیلی  تنهام .

یه روز تو نامه اش نوشته بود : من اینجا یه دوست پیدا کردم اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام .

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم :اره میدونم فکر خوبیه منم اینجا خیلی تنهام .

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشته بود:

من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم .اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام .

براش یه لبخند کشیدم و براش نوشتم :اره میدونم فکر خوبیه منم اینجا خیلی تنهام.

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که :

نمی دونه من هنوز خیلی تنهام............

 

|+| نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 7:46 |

این دیوانگی ست
که همه دستهایی که برای دوستی به سوی ما دراز میشوند به خاطر اینکه یکی از دوستهایمان رابطه مان را زیر پا گذاشته رد کنیم.

که از همه گلهای رز تنها به خاطر اینکه خار یکی از انها در دستمان فرورفته است متنفر باشیم .

که امید خود را از دست بدهیم به خاطر اینکه درزندگی با شکست مواجه شده ایم .

که از تلاش و کوشش دست برداریم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده .

که همه رویاهای خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نرسیده رها کنیم .

که همه شانسهایمان را لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از انها تلاشمان نا کام مانده .

که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده .

به امید این که در مسیر خود هرگز دچار دیوانگی نشویم و به یاد داشته باشیم :

شانس های دیگری هم هست .

دستی های دیگری هم هست .

عشق های دیگری هم هست .

نیروهای دیگری هم هست .

تنها باید قوی  و پر استقامت باشیم و همه روز در انتظار روز بهتر و شادتر از روزهای پیش باشیم . 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 14:35 |

|+| نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 15:54 |

آسمان مهربان
روزی پدر خانواده ای بسیار ثروتمند پسرش را با خود به روستایی برد تا به او نشان دهد که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند .انها چند روزی را در مزرعه خانواده ای که تصور می کردند فقیرند گذراندند .

در بازگشت پدر از پسر پرسید : "چگونه سفری داشتی ؟ "

پسر گفت : پر بار پدر .

دیدی که چگونه مردم فقیر زندگی می کنند؟

پسر : بله .

پس به من بگو دراین سفر چه ها یاد گرفتی ؟

پسر گفت: دیدم ما یک سگ داریم و انها چهار تا . استخر ما فقط تا وسط با غچه کشیده شده و جوی خانه انها انتهایی ندارد .

ما در باغچه مان فانوس داریم و انها درشب ستاره ها را .

ایوان خانه ما مشرف به حیاط جلویی ست و انها سرتا سر افق را دارند .

ما فقط تکه زمینی برای زندگی داریم و انها مرتع هایی دارند که تا چشم کار می کند ادامه دارد .

ما مستخدمانی داریم که خدمتمان را می کنند ولی انها به دیگران خدمت می کنند .ما غذایمان را میخریم ولی انها غذایشان را می کارند .

ما دورمان رادیواری کشیده ایم ت محافظت مان کنند انها دوستانی دارند که محافظت شان می کنند .

زبان پدر بند امد .

متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم .

تعجب می کنید ؟؟؟؟

 " اگر به جای نگرانی برای  انچه نداریم از داشته هامان شاکر بودیم . "

" قدر همه چیزهایی که دارید بدانید به خصوص دوستانتان را . "

|+| نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 11:4 |

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 10:25 |

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 10:14 |

دلم هوای باران کرده ...........اسمان ابری ............بوی خاک خیس خورده ........

اما.............. رنگین کمان نمیخواهم میخواهم باران ببارد ........تا ابد میخواهم ببارد و ........

من زیر نوازش قطرات پر مهرش بنالم .....می خواهم باران چشمانم را در باران اسمان غمزده گم کنم ..................

نمی خواهم بخندم میخواهم درپناه غرش اسمان فریاد بزنم ...........شاید خدا فریاد دل بی کسی ام را بشنود ............میخواهم فریاد بزنم .....

خدای من .............مونس تنهایهایم ............همه خستگی های بی پایانم ............خسته ام خیلی خسته .............

از این مجازات بی انتهای ادم ............خسته ام .........از این دنیا از گهواره های دلهای فراموش شده ..............

چشمان یخ زده ...........احساس های مرده ......

نه دلم هوای سیب سرخ هوا را کرده ..............نه گریه های بی قرار مجنون ............. نه شیرینم .......

نه فرهاد ................

بنده ای گمشده ..در دغدغه های دنیای مردگانم ....................

دلم در هیاهوی سرب و دود و اهن ............. بی قرار ارامشی بی پایان است ...........

می خواهم در اغوش پر مهرت اشکهای تنهاییم را گلایه کنم ...........

میخواهم نوازش محبتت ......... قلب پراز تشویشم را ارامش بخشد ....

می دانم .... می دانم ................

مرا لایق لطف بی انتهایت نمیدانی ...........

اما ................ جز تو چه کسی بی قراریهایم را میخواهد ........

من تورا دارم ...... تنها تورا .......

تن حقیرم دیگر تاب تازیانه باران را هم ندارد .......... نگذار در این تند باد وحشت بشکنم .............

در این سرمای ویرانگر .............. رهایم نکن.....

|+| نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 9:49 |

باران
باران شبانه در جاده خلوت و زیبا برای خودش خوب می باره با شدت کم و بیش زیاد ..........

همه جا ارومه وقطرات باران از همه طرف میخوره توی سرت ...............

همیشه اینجا برای خودش داستانی داره که بنوعی هیچ جا تکرار نمیشه یه جور ارامش و تنهایی خوب..............

شروع میکنی به دویدن الان دیگه وقت راه رفتن نیست باید دوید و به استقبال باران رفت که حالا با شدت

بیشتری صورتت را شستشو میده .........

یه جورایی خیلی خوبه چون اگه گریه هم بکنی کسی نمی فهمه که اشک یا باران ....................

با خودت میگی :کاش در این حین که داری میری و میای همه چیز را بشوره و باخودش ببره .

دلت میخواد وقتی رسیدی به سرجاده همه چیز نو شده باشه و بشه خیلی چیزهارا از دوباره شروع کنی

مثل همون کاغذ نو وسفیدی که گفتم برمیداری و بعد از چرک نویسی که خط خطی کرده ای این بار با دقت بیشتری از سر سطر شروع میکنی به نوشتن ....................

گاهی باخودت زمزمه میکنی :

باز باران باترانه ..................

و گاهی هم

شونه به شونه می رفتیم ................

متنش زیاد مهم نیست .مهم اینه که چیزی داره میاد که در لفافه زمزمه ای پنهون بشه .

بعضی دوستان دارن دور میشن و کمرنگ میشن ...............

نمی دونم جبر زمونه هستش یا نه و

یا چه اسمی میشه روش گذاشت ........

                                                            تا بوده همین بوده.....

 

|+| نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 8:16 |

گل ابی
امروز به عابری بر خورد کردم .با خضوع زیاد به او گفتم :ببخشید .عابر با ادب تمام گفت شما ببخشید ندیدمتان .

من و این غریبه با کمال ادب و احترام از همدیگر خداحافظی کردیم و هریک به راه خود رفتیم .

بعد از ظهر همان روز درمنزل مشغول پختن شام بود م .

پسرم پشت سرم ایستاده بود تا برگشتم به او برخوردم (مثل صبح با ان اقا ) چیزی نمانده بود بخورد زمین .با بد اخلاقی گفتم :خودت را بکش کنار .

او رفت ودل کوچکش شکست .متوجه خشونتم نبودم .شب دررختخواب دراز کشیده بودم ندایی به گوشم رسید :

چه طور با ان غریبه ان رفتار مودبانه را داشتی اما با خانواده و عزیزانت اینقدر بدرفتار کردی .

برو اشپز خانه را نگاه کن دم در چند شاخه گل افتاده گل هایی هستند که پسرت برایت اورده بود.

خودش انها را چیده بود رنگهای صورتی زرد وابی .

پشت سرت ایستاده بود که تورا غافلگیر کند. تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی دیدی؟

خیلی خجالت کشیدم اشکم سرازیر شد اهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم .

گفتم : بیدار شو کوچولوی من .بیدار شو عزیزم .اینها همان گل هایی هستند که تو برایم اوردی ؟

او لبخندی زد و گفت :انها کنار ان درخت بودند .انها را چیدم چون به خوشگلی تو بودند.

میدانستم که از انها خوشت می اید.مخصوصا گل ابی اش .

گفتم :از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم .

او گفت: عیبی ندارد مامان من به هرحال شما را دوست دارم .

گفتم:من هم تورا دوست دارم پسرم .گل ها را هم دوست دارم مخصوصا گل ابی .

 

|+| نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 8:38 |

|+| نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 12:14 |

دنیای ادم بزرگا
وقتی کوچیک بودم دلم میخواست زودتر بزرگ شم .اونقدر بزدرگ که هیچکی نتونه جام تصمیم بگیره هیچکی نتونه بهم زور بگه و بگه این کار رو بکن .دوست داشتم وارد دنیای ادم بزرگا شم تا بدونم دنیاشون چه شکلیه چه رنگیه چه جوریه .

اما حالا که وارد دنیای اونا شدم فهمید دنیا شون برخلاف اسمشون خیلی کوچیکه و همینجور تاریک اونقدر تاریک که از وارد شدن به اون ادم احساس ترس میکنه .اخه دنیاشون پر از دروغ و کلک و سیاهیه .

دنیاشون فقط گول زدن و سو استفاده از همدیگه است .

کم کم داره حالم از دنیاشون بهم می خوره.

دلم میخواد برگردم به همون دنیای بچگی ام دنیای قهر و اشتیای الکی دنیا یکرنگی یکدلی .

دنیای صفا صمیمیت و راستی دنیایی که توش دروغ پیدا نمیشه .تو اون دنیا همه خو دشونن خود واقعی شون .

دلم واسه بچگیام یه ریزه شده واسه اون بچه بازیها جیغ زدنا بازی کردنا وسطیامون دوچرخه سواری با بچه های محلمون کارتونای روزای جمعه ساعت ۲ و موسیقیه اشنای پک پک پک ................

وخیلی چیزای دیگه که همشون برام دلنشین ترین خاطره ها رو میسازن.

کاش میشد واسه به لحظه هم که شده به عقب برگردم و کوچیک شم و خلاصه اش اینه که میخوام از دنیای ادم بزرگا انصراف بدم .

ایا کسی راهشو  بلده به من یاد بده؟؟؟؟؟؟   

                                                                                                     از طرف یه دوست

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 13:11 |

وقتی دل ارزش خودشو از دست بدهد

چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشند .

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم  نداشته باشی

وقتی دیگر دفتر وقلم هایت تنهایت گذاشته باشند

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند

وقتی چشم از دنیا ببندی و ارزوی مرگ بکنی

وقتی احساس کنی دیگر هیچ کس تورا درک نمی کند

وقتی احساس کنی تنهاترین تنها ها هستی

وقتی باد شمع های روشن اتاقتو خاموش کنه

چشمایت را ببند ........

و از ته دل بخند .....   

که با هر لبخندی روحی خاموش جان می گیرد و درخت پیر جوان میشود ...............

 

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 12:57 |

دستت را بزار رو قلبت

این ساعت عمرت که داره تیک تیک می کنه جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس را شروع کرده .

منتظر باش اما معطل نشو .

تحمل کن اما توقف نکن .

قاطع باش اما گستاخ نباش .

بگو اره اما نگو حتما .

بگو نه اما نگو ابدا .

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 12:50 |

سلام دوستای گلم
ممنون که واسم نظر میدین .خوشحال شدم که این داستانها به دلتون نشسته .

خودم خیلی دوستشون دارم و از همهشون استفاده می کنم .خواسته بودین بگم از کجا می نویسم .

این کتابها یه سری کتابهای کوچولو  که انگلیسی و فارسی هست و توسط خانم زهره زاهدی و پرستو ابراهیمی تر جمه شده .

انشاالله از این داستانا توی وبلاگ زیاد می نویسم همراه با نویسنده اش .

اطرافیانمان دوست بداریم خیلی بیشتر از گذشته .  یا حق .

|+| نوشته شده توسط شیدا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 16:7 |

جای پا
خوابی دیدم ......

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم .

بر پهنه اسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد .

در هر صحنه دو جفت پا روی شن دیدم .

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا .

وقتی اخرین صحنه در مقابلم برق زد .به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم .

متو جه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام .فقط یک جفت پا روی شن بوده است .

همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است .

این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم .

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم .در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام  فقط یک جفت جای پا وجود داشت .

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم .مرا تنها گذاشتی .

خدا پاسخ داد بنده بسیار عزیزم.

من درکنارت هستم

و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .

اگر در ازمون ها و رنج ها فقط یک جای پا دیدی .

زمانی بود که تو را در اغوشم حمل می کردم .

|+| نوشته شده توسط شیدا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 15:57 |

لبخند خدا
هلن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خوارو بار فروشی محله شدو با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد به نرمی گفت :شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند .

صاحب مغازه با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست اورا بیرون کند .

زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت :اقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پول تان را می اورم .

صاحب مغازه گفت :نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی ان دو را میشنید به مغازه دار گفت :ببین خانم چه می خواهند خرید این خانم با من .

صاحب مغازه با اکرا گفت :لازم نیست خودم می دهم لیست خریدت کو ؟

هلن گفت :اینجاست .

لیستت را بگذار روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر .

هلن با خجالت یک لحظه  مکث کرد از کیفش تکه کاغذی در اورد و چیزی رویش نوشت وان را روی کفه ترازو گذاشت همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت .

صاحب مغازه باورش نمی شد مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد انقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت صاحب مغازه با تعجب و دل خور تکه کاغذ را برداشت ببیند روی ان چه نوشته شده است .

کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود :( ای خدای عزیزم تو از نیازمن با خبری خودت ان را براورده کن )

مغازه دار با بهت جنس هارا به هلن داد و همانجا ساکت و متحیر خشکش زد .

هلن خداحافظی کرد و رفت .

مشتری یک اسکناس ۵۰ دلاری به مغازه دار داد و گفت :تا اخرین پنی اش می ارزد .

فقط او ست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .

دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کسی داد و پاداش بسیار برد

خدا روز بدون رنج بدون خنده و افتاب بدون باران وعده نداده است .اما او توان پایداری در ان روزها و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است .

|+| نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 9:36 |

حواس پرتی و لب به لب با ماشین جلویی...ترمز ماشین دیگه مثل ماشینهای دیگه .

اما پشت هر ماشینی معمولا علامت مشخصه خودشو داره و البته شکل و شمایل خودشو .

اما این یکی یه جورایی فرق داره .علامت چسبیده شده نوشته :پژو ۴۰۵ اما ته ماشین میگه پیکان .........................

نگاهت را که بالا میاری میبینی یک مرسدس بنز پیکان پژو ۴۰۵ هستش که البته و اسه خودش کل کلاسه .....

لابد دلش خواسته این کاررا بکنه .

اما یادم افتاد که ادما هم خیلی وقتها از این برچسبها و علامتها به خودشون می چسبونند تا اسمشون و مدلشون عوض بشه .

اما فقط کافیه یه بار دقت کنی تا بفهمی اصل ماجرا چیه .

کاش همه همونی باشند که باید ........................

|+| نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:32 |

نمی دونم چرا درمقاطع مختلف وقتی ادما به جلو می رن و دارن ورق می زنند صفحه روزگار را انچه که از قبل خوانده اند را فراموش می کنند و یا ندیده میگیرندش .

شاید اسمش باشه بزرگ شدن و شاید هم ادعا وشاید هم ..........................

هرچی که اسمش باشه ای کاش میشد گفت :ادما هیچ وقت بزرگ نشوند اگه اینه اسمش بزرگ شدن ...................

بی خیال بزرگ شدن و ادا دراوردن ........بی خیال ..

|+| نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:21 |

هر کس در اوقاتی از عمر خود نیازمند شانه ای برای گریستن است .

ارزو می کنم ان قدر دوست خوب در اطراف تو باشد

 که در هنگام نیاز شانه ای برای گریستن داشته باشی.

|+| نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:10 |

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهرشد

شخصی نشست وساعتها تقلای پروانه برا ی بیرون امدن از سوراخ کوچک پیله تماشا کرد .

ان گاه تقلای پروانه متوقف شد وبه نظر رسید که خسته شده ودیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد

ان شخص مصمم شد به ان پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه براحتی از پیله خارج شد.

اما جثه اش ضعیف وبالهایش چروکیده بودند.

ان شخص به تماشای پروانه ادامه داد اوانتظار داشت پر پروانه گسترده ومستحکم شود واز جثه او محافظت کند .

اما چنین نشد .

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.

ان شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله وتقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز ان را خدا برا ی پروانه قرار داده بود تا به ان وسیله مایعی از بدنش ترشح شود وپس از خروج ازپیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقت تو زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم به اندازه کافی ثوی نمی شدیم وهرگز نمی توانستیم پرواز کنیم .

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 20:43 |

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 13:12 |

یک دعای زیبا
از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد.

خدا فرمود خودت باید انها را رها کنی .

ازخدا خواستم دوست معلولم را شفا دهد .

فرمود لازم نیست روحش سالم است جسم هم که موقت است .

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

فرمود صبر حاصل سختی ورنج است عطا کردنی نیست اموختنی است .

گفتم مرا خوشبخت کن .

فرمود نعمت ازمن خوشبخت شدن از تو .

از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .

فرمود رنج و دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کند .

از او خواستم روحم را رشد دهد .

فرمود نه خودت باید رشد کنی . من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم .

فرمود برای این کار من به تو "زندگی " داده ام.

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم .

خدا فرمود اها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد ...........

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 13:9 |

کامپیوتر دختر یا پسر؟
استاددانشجویان را به دو گروه تقسیم کرد و از دو گروه خواست با ارائه دلایل بگویند کامپیوتر دختر یا پسر ؟

استدلال دختران : کامپیوتر پسر است .دلایل :

۱- وقتی به ان عادت کردی فکر میکنیم بدون ان قادر به انجام کاری نیستیم .

۲- با ان که داده های زیادی دارند نادانند .

۳- قرار است مشکلات را حل کنند امادربیشتر موارد معضل اصلی خودشانند .

۴- همین که پایبند یکی از انان شدید متوجه میشوید که اگر کمی صبر کرده بودید مورد بهتری  نصیبتان میشد .

استدلال پسران : کامپیوتر دختر است .دلایل :

۱- بغیر از خالق انها کس دیگری از منطق درونی انها سر در نمی اورد .

۲- کسی از زبان ارتباطی میان انها سر در نمی اورد .

۳- کوچکترین اشتباهات را در حافظه بلند مدت خود ذخیره می کنند تا بعدها تلافی کنند .

۴- همین که پایبندی یکی از انها شدید باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم برای انان کنید .

حالا شما بگید کامپیوتر دختره یا پسره ؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شیدا در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 12:16 |

سایه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامتی تن

سرمستی بهار

سکوت دعا

سرور جاودانه

این است هفت سین اریایی

عید همه مبارک .

|+| نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 12:20 |